تبليغاتX
جلوه ی ذات

جلوه ی ذات

 

گفتم "ای جان و جهان دفتر گل عیبی نیست

که شود فصل بهار از می ناب آلوده

 

آشنایان ره عشق درین بحر عمیق

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده"

 

گفت حافظ ! لغز و نکته به یاران مفروش !

آه ازین لطف ِ به انواع ِ عتاب آلوده....

 

روزگاری از همین زمان های خطی و دوری ِ در هم آمیخته با داود در داستانی از خویشتن هامان بودیم و صحبت از آنهمه گونه گونی و گردش کاراکتر و مد و مود و روایت... نمی دانم داود این تعبیر را از کجا آورد یا از خویش بیرون کشید  که "ما توریست هستیم"...

لینک اخیر وبلاگ داود  در حوالی همین معنی ، دست بر نکته ای گذاشته که دری ست انگار یا حلقه ای بر دری به جهانی... (۱)

 

همیشه نظاره گر یا به قول داود توریست بودن ، توریست  احوال و تجارب ، خانه به دوش سیار ، از آگاهیی به آگاهیی دیگر، و شاید همزمان از جهالتی به جهالتی دیگر هم . در مرز جهان های موازی حرکت کردن ، سیاحتگر آواره ای که در هیچ میانه ای و معرکه ای سکنی نمی کند ، کناره ی تماشایی می گیرد و می گذرد. حتی مجال مهمانخانه هم ندارد ، همان میهمانخانه ی مهمانکش روزش تاریک شاید.

کسی می گفت آدمی دقت است . نه تن است ، نه ذهن ، نه روان ، نه روح ، نه کالبد های شناخته و ناشناخته ی معرفت وجود . دقتی که مدام اینجا و آنجا می افتد و بر می خیزد . دقتی بی تعلق به هیچ ساحتی ، بی وطن در هیچ قوم و تبار و کشور  و قاره ای .

توریست بودن همذات پنداری با احوال و اهالی شهر ندارد . پس از گذار از تجربه انگار نداشته ای آن تجربه را . غرقه ی به آب نیالوده ! اما لطفی دارد ، لطف ترکیب و انتخاب برای پراکندگی های مجموعش ، برای آلبوم سیاحتگری هایش . که هر گاه خواست در فاصله ی امنش می نشیند و ورق می زند ، هر قطعه ای را خواست به تماشا می نشیند .

و یک فنجان چای.

در روان توریست همیشه شک و فاصله وجود دارد ، و همین شک و فاصله در تعویض ِ سطوح ِ دقت و آگاهی ، امکان احضار جهانی غیر سطحی و غیر موازی را بناگهان ، به همان اندازه ی تبعید ِ شک ، مومن به وقوعی ست نزدیک تر از سر مو یا رگ گردن. آن گاهی که توریستی شیدا و لاابالی می شود ،  واقعه ای او را می برد ، وقتی که از تعویض و حتی تعمق در سطوح می پرد ، گاهی که عطای رندی حافظ را به لقای شوریدگی شمس می بخشد ....

 

من از ین خانه ی پر نور بدر می نروم

من ازین شهر مبارک به سفر می نروم

 

منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر

من ازو گر بکشی جای دگر می نروم

 

تو مسافر شده ای تا که مگر سود  کنی

من ازین سود حقیقت به مگر می نروم ...

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱).The Sheltering Sky    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:27  توسط امین  | 

 

زمانه گر بزند آتشم به خرمن  عمر

بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست

 

عقاب جور گشاده ست بال بر همه شهر

کمان گوشه نشینی و تیر آهی نیست

 

...عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:25  توسط امین  | 

 

"وقت" هایی انسان براحتی می گذرد ،

چه ناکام ، چه کامروا، از هرچه داشته و نداشته ، بوده و نبوده ، تجربه کرده و نکرده ،

از مسکن ِ هر اندیشه و اشتغالی ، از هرچه نیاز و تمنایی ، امیدی ، آرزویی، از هر پُـری ، فقدانی ،

همه را رها می کند ، بناگهان ! خنثی ، بی دریغ ، بی حسرت و حیرت ، بی روانکاوی ، بی واکاوی ،

حتی بی خدایی ، با توکلی ، واسپاریی به "هیچ" ..

رهایی !

 

 

قولی ست از سرخپوستی حاضر درین معنی :

"مردم متوجه نیستند که می توانند هر وقت که بخواهند هرچیز را که بخواهند در زندگی رها کنند ."

 

 

 

تفأل:

 

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش

مذاق حرص و آز ای دل بشوی از تلخ و از شورش

 

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار !

که من پیمودم این صحرا نه بهرام ست و نه گورش ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:13  توسط امین  | 

 

                                                   "سایه"
روزگارا قصد ایمانم مکن
زآنچه می گویم پشیمانم مکن

کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضلِ محبوبی ز محبوبان مگیر

گر بدی گیرد جهان را سربسر
از دلم امیدِ خوبی را مبر

چونکه هنگام نثار آید مرا
حبّ ذاتم را مکن فرمانروا

گر دروغی بر من آرد کاستی
کج مکن راهِ مرا از راستی

پای اگر فرسودم و جان کاستم
آنچنان رفتم که خود می خواستم

گر درین راه طلب دستم تهی ست
عشقِ من پیشِ خرد شرمنده نیست

روی اگر با خونِ دل آراستم
رونقِ بازارِ او می خواستم

ره سپردم در نشیب و در فراز
پای هشتم بر سرِ آز و نیاز

سر به سودایی نیاوردم فرود
گرچه دستِ آرزو کوته نبود

آن قَدر از خواهشِ دل سوختم
تا چنین بی خواهشی آموختم

هر چه با من بود و از من بود نیست
دست و دل تنگ است و آغوشم تهیست

صبرِ تلخم گر بر و باری نداد
هرگزم اندوهِ نومیدی مباد

پاره پاره از تنِ خود می بُرم
آبی از خونِ دلِ خود می خورم

من درین بازی چه بردم؟ باختم
داشتم لعلِ دلی، انداختم

باختم، اما همین بُرد من است
بازیی زین دست در خوردِ من است

زندگانی چیست؟ پُر بالا و پست
راست همچون سرگذشتِ یوسف است

از دو پیراهن بلا آمد پدید
راحت از پیراهنِ سوم رسید

گر چنین خون می رود از گُرده ام
دشنه دشنامِ دشمن خورده ام

سرو بالایی که می بالید راست
روزگارِ کجروش خم کرد و کاست

وه چه سروی، با چه زیبی و فری
سروی از نازک دلی نیلوفری

ای که چون خورشید بودی با شکوه
در غروبِ تو چه غمناک است کوه

برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنین پیرانه سر رفتی ز دست

توبه کردی زانچه گفتی ای حکیم
این حدیثی دردناک است از قدیم

توبه کردی گر چه می دانی یقین
گفته و ناگفته می گردد زمین

تائبی گر زانکه جامی زد به سنگ
توبه فرما را فزون تر باد ننگ

شبچراغی چون تو رشکِ آفتاب
چون شکستندت چنین خوار و خراب؟

کاشکی خود مرده بودی پیش ازین
تا نمی مردی چنین ای نازنین!

شوم بختی بین خدایا این منم
کآرزوی مرگِ یاران می کنم

آنکه از جان دوست تر می دارمش
با زبانِ تلخ می آزارمش

گرچه او خود زین ستم دلخون تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون تر است

آتشی مُرد و سرا پُر دود شد
ما زیان دیدیم و او نابود شد

آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه می داند کسی

آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سینه ها از کینه ها انباشتن

کجروان با راستان در کینه اند
زشت رویان دشمنِ آیینه اند

آی آدمها صدای قرنِ ماست
این صدا از وحشتِ غرقِ شماست

دیده در گرداب کی وا می کنید؟
وه که غرقِ خود تماشا می کنید.

 

 

روزگارا قصد ایمانم مکن

زانچه می گویم پشیمانم.........

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:27  توسط امین  | 

 

عشق به ابژه ای انسانی درين سينه نمی جوشد

ـ رانده از بهشت زمينی

 

ابليس به عشقش بر انسان کرنش نکرد

ـ رانده از بهشت آسمانی

 

...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:48  توسط امین  | 

 

همچو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گريان خوشتر ست . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:44  توسط امین  | 

 

دو گشایش از حافظ :

 

هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان!

بیدار شو که خواب عدم در پی است هی !..

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ساقیا سایه ی ابرست و بهار و لب جوی

من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

 

بوی یکرنگی ازین نقش نمی آید خیز

دلق آلوده ی صوفی به می ناب بشوی

 

سفله طبع ست جهان بر کرمش تکیه مکن

ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی

 

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

از در عیش درآ و به ره عیب مپوی

 

شکر آن را که دگر باز رسیدی به بهار

بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

 

روی جانان طلبی آینه را قابل ساز

ورنه هرگز گل و نسرین ندمد زآهن و روی

 

گوش بگشای که بلبل به فغان می گوید

خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی

 

 

 

 

گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید

آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 9:3  توسط امین  | 

 

سیاه پوش ، نینوا در گوش ، گذار بر مزار....

سالیان دراز زیستن تصویر تصویر می گذرند ، می آیند ، می مانند ، محو می شوند ، بر هم سوار می شوند ، ابروار تلمبار می شوند و

در خویش آوار می شوند و می بارند....

فال:

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می شد و در آرزوی روی تو بود....

 

 

 

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:25  توسط امین  | 

 

ملامت اهل ایده و عمل بربینش تسلیم و رضا...

فریاد فهم و درد بر حمق و بی دردی یا تسامح و تجاهل...

و از پس توده ی جنبش ها ، یورش ها ، ویرانی ها و آبادانی ها ، تعمیرات و تغییرات تاریخ ، اندیشه  در پنجره ی تماشا می نشیند ،

جایی از منظر شریعتی تیر انتقادی آمده بود که " فلسفه تلقین بی عملی ست "

و عجبا آشتی اضداد که بی عملی غایتی ست در عرفان....

بی عملی ِ تماشا در شکاف شک و بی عملی ِ تماشا در روزنه ی ایمان...

جهان اما عرصه ی نا آرام تقابل منجیان و پهلوانان ایده هاست ،

وجودی ملهم از دودِ این آتش  برآمده می نگرد :

مایا...مایا...مایا....

 

 

تا کجا جنگ این ستارگان سر از صلح درآورد ،

 

شایگان زیر آسمان های جهان گفته است :

من فقط تماشاگر کنارگرفته ای هستم .

 

 

حافظ:

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس...

 

 

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بحثی در غایت فلسفه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:32  توسط امین  | 

 

 

وقتی به واسطه ی دعا یا سیر طیبعی حوادث ، شرایط برای شخص گرفتار در بلا و بد حالی ، خوش ، متعال و انرژی بخش می شوند ، هنوز شخص اصالتی احساس نمی کند و تسکینی بر ضعفش می بیند. تنها حضور دو چیز را  : ضعف  و تسکین .

غیبت و حضور تسکین ، دلیل خوشی و وارستگی نیست.

 

آنکه فکرش گره از کار جهان بگشاید

گو درین نکته بفرما نظری بهتر ازین

 

در حق من لبت این لطف که می فرماید

سخت خوبست ولیکن قـدَری بهتر ازین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 13:0  توسط امین  |